ای ورقهای سپید کاغذ
جرات مشق حرفهایم را در حرمت سپیدیت یافتم
بگذار برایت بگویم که چه اندازه تنهاییم بزرگ است
بگذار برایت بگویم که عکسم برایش افتاده درمساحت تقویم
بگذار برایت بگویم که در خطاب او انگشتهایم از هوش رفتند
بگذار برایت بگویم برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندم
بیا باهم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
من غرور سنگها را از جوار کف پای خود شنیدم
خلوص سکوت سنگها را از نشستن بالای سنگی احساس کردم
طومار طولانی انتظار را از سنگها یاد گرفتم
ای ورقهای سپید کاغذ
بیا زندگی را بدزدیم
بیا زودتر چیز ها را ببینیم
ببینیم یک نفر دلتنگ است
بیا........
روزگاري ست كه پرواز در فضا ممنوع است اين را از گرد
وخاك تنهاييه دلم فهميدم
اگر از تو ننوشتم براي اين است كه ميخواستم مثل مرداب باشم
تنهاي تنها ، دور باشم ، آرام باشم ، ساكت باشم ،بزرگ باشم
ميترسم بدون كلمه مرا تر كني ! ناجوانمردانه
آشنايي ، يك چيز را به من فهماند !
پرواز در فضا ممنوع!
فهماند در نگاه كساني كه پرواز را نميفهمد هر چقدر اوج
بگيري كوچكتر خواهي شد.!!!
وچه صادقانه مرام دوستي را ادا كرد
مي خواهم گلي را برايتان بفرستم اما مي ترسم از اينكه آن
را پژمرده کنی!....
آشنايي با تو برايم خوب بود و هست ...
حتي اگر سهم من از اين آشنايي فقط سوسوي غريبي باشد ، غمي نيست.
حتي اگر از پشت پنجره تماشاگرت باشم برايم كافيست.
من ردپاي تو را از قطره هاي باران كه غمهاي دلم را مي شصت يافتم وشايد دلم براي اين به سوي تو پر زد كه نمي توانستم عكست را در ديوار اتاقم بيابم.
من در جستجوي لبخندي بودم كه طراوت لحظه هايم را به من بازگرداند و با من همراه باشد و ژست بچه هاي كلاس بالاتر نگيرد.
...
راستش را بخواهي من دستي را پذيرا هستم كه باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشد.
ديشب قلكم شكستم با نصف پولش بليط خريدم بيام ايران ونصف ديگه اشم ...
اي كاش آدم ميتونست مثل بارون باشه
براي همه يه جور بباره براي علف هرز براي گل سرخ
دارم تمرين ميكنم مثل بارون بشم نمي دونم مي تونم يا نه
ولی می دونم دیگه آدم وحوا برام فرقي نمیکنن !!!
بازدوباره من بي صدا ردپاي عشق توي اين بارون گرفتم وفهميدم که
اعتياد بيماري اين قرن نيست
ادامه در ايران...
اعتياد بيماري اين قرن نيست
اعتياد من به چشمان تو سر درازي دارد نمي دانم چرا ما
انسانها عادت داريم حقيرانه ، نيازمند چشماني شويم كه
عمقي ندارد و مي دانيم روزي بسته خواهد شد...
تيك تيك ساعت فرياد مرگ ثانيه هاي زندگيم است ومن...
ومن هنوز چشم در راه تو مانده ام اي پرستو ، سفر را
مختصركن .
ادامه دارد...
خدایا به تو بدهکارم
خدایا می دانم در تمام لحظه های که من حتی یک لحظه به تو فکر نمی کنم تو مرا دوست داری
خدایا می دانم کاری را اگر برای بنده ات انجام دادم هزاران بار در خیالم به رُخ تو کشیدم و بارها گفتم خدایا من اینکار را برای بنده ات انجام دادم پس در ترازوی خود ، خود را آدم خوبی سنجیدم و از تو خواستم به خاطر این کارم ، آن کارم را سامان دهی !
خدایا تازه می فهمم که کار ساده ای که من برای بنده ات انجام دادم برای تو نبود بلکه برای خوب جلوه دادنم در مقابل دیگران بود !
خدایا خجالت میکشم از خودم از تو
خدایا مرا ببخش به خاطر همه رُخ کشیدنهایم
نازنينم
توقعي از تو ندارم
که من را در جاده اي ممتنع جا گذاشتي
آنقدر ممتنع كه هرگز قادر به شرح آن نيستم
از جاده مي پرسم
كي مي آييد ؟
ودر امتداد اين انتظار
هي سوال ميكنم
ولي ميدانم ...نمي آيي
انگار يك قرن است كه من تو را نديده ام ، صدايت را نشنيده ام
انگار يك قرن است تنها شده ام
نازنينم
توقعي از تو ندارم
...كه چرا در آسمان به ستاره ای دیگر سلام کردي
اگر دوست نداری در همان دامنه دور دريا بمان
هر جور تو دوست داری همان
همین سوسوی تو، از آن سوی پرده ی دوری
برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست
من که اینجا کاری نمی کنم
فقط گهگاه
گمان دوست داشتنت را در دفترذهنم حک می کنم
همین،....
این کار هم که نور نمی خواهد....
مادر حرف تو را میزنم ، انگار ، انگار نمی توانم کلمه های دلم را برایت جمع و جور کنم ، انگار تو در کلمه معنی پیدا نمی کنی ، انگار سزای من همین است که در پیدا کردن کلمه جان بکنم
مادر حرف تو را میزنم ، انگار ، انگار تو با چیزی نگفتنت میخواهی مرا بُکشی ، میخواهی عذابم دهی
مادر هیچوقت نتوانستم در تمام لحظه های زندگیم به تو بگویم دوستت دارم ولی راحت توانستم بگویم من مقصر این همه سختیهایت نیستم . مادر می دیدم که در تمام بدبختیهایم مرا حمایت می کردی بدون اینکه ذره ای در خوشیهایم شریک باشی . مادر میدانم از راحتی گذشتی تا مرا به راحتی برسانی .
مادر حرف تو را میزنم ، انگار ، انگار خالی میشوم ، سبک میشوم ، ولی باز هم از حرف نزدنت زجر میکشم .
مادر حرف تو را میزنم ، انگار ، انگار خدا هم مرا دوست ندارد و چه زجری بالاتر از این
مادر بارها دیده ام در هنگام سفر رفتنم ، چیزی نمی گویی حتی لحظه ای اشک در چشمانت حلقه نمی زند ولی میدانم در تنهایهایت چه اشک ها ریخته ای و من ندیده ام
مادر از نبودنت زجر میکشم
کاش بودی ومن کمتر در عذاب کارهای که برایم نمودی بودم
کاش بودی و من هم می توانستم به تو بفهمانم که تو برایم زندگی بودی
مادر حرف تو را میزنم ، انگار ، انگار چشمهایم به من طعنه می زنند که توراسیر تماشا نکرده اند.
مادر انتظارت را ندیدم ، عشقت را ندیدم
مادر مرا ببخش به خاطر همۀ ندیدنهایم
مادر مرا ببخش برای همۀ خود دیدنهایم
الهی همین که به اذان تو بر ذهن این ناپاک ، یاد پاکی مطلق می گذرد مرا بزرگترین نعمت توست
الهی فرمودی که حضورت را در دلمان مستدام کنیم تا تو نیز از یادمان نبری . ما عامل فرمود های توئیم ، تو نیز ما را درنظر آر.
ای در اندیشه آنان که در اندیشه تواند
